![]() |
![]() |
|
| مقالی و مجالی.مکانیو زمانی.حرفیو کلامی.دردیو دلی!!! |
|
یکی بود یکی نبود،زندگی ما یه قصه بود! زیر آسمون خدای قصه ها یه دهکده بودُ آدماش! آدما مشغول زندگیشون بودنُ همیشه شاکر! آدما همه کاری بودنُ حسابی کار می کردنُ دلشون با خدا بود. تابستونا گرمای کار گرمشون می کردُ زمستونا گرمای دلاشون! میون این آدما یه خونواده ی کوچیک بود که اونا هم مثل بقیه مشغول کارُ زندگیشون بودن! پدر،مادر و دو تا داداش کوچولو که گرم زندگی بودن حسابی! از همون اول معلوم بود که این دو تا داداش یه روزی همه کاره ی خونواده می شنُ واسه خودشونُ دورُ بریاشون مردای بزرگی می شن! خلاصه تا گرم بازی زندگی بودن گذشت تا این دو تا داداش که خیلی هم هوای همُ داشتن بزرگ شدنُ همه بزرگی دلای این دو تا داداشُ احساس می کردن! یکیشون عاشق ابرها بودُ همیشه تو فکر آسمونا و اون یکی عاشق زمین بودُ همیشه خاکی خاکی! هر وقت که این دو تا داداش با هم بودنُ کسی مشکلی براش پیش میومد یا کارش جایی گیر می کرد،اگه سراغ این دو تا داداش میومد مطمئن بود که تو کارش گشایشی می شهُ نا امید برنمی گشت! آخه این داداشا با گذر زمانُ تحمل سختیهایی که تو راهِ زندگی کشیده بودن کوله بار تجربه هاشون حسابی پُر بودُ خیرشون کف دستشون!هر کی هر چی می تونست بر میداشت،بی اینکه منتی بکشه! خدا همه ی بنده هاشُ دوست دارهُ از همه امتحان میگیره! و خدا اون بنده هاشُ که بیشتر دوست داره،بیشتر و سختتر از بقیه امتحان میکنه! این دو تا داداشا هم از اون شاگرد خوبا بودن که همیشه امتحاناشونُ خوب پس میدن! خوب امتحان میدادنُ خوب نمره میگرفتنُ خوب هم تشویق میشدن! خلاصه که این دو تا داداش حالا همونجوری که انتظار میرفت مردای دل گنده ایی شده بودنُ علاوه بر همه ی چشمُ چراغ امیدِ خونواده ی خودشون، خیلی های دیگه هم چراغ امیدشونُ به امیدِ این دو تا جوون روشن نگه میداشتن! داداشا از همون بچگی با سختیا و بالا و پایینیهای زندگی آشنا شده بودنُ از بچگی یاد گرفته بودن که چه جوری باید روی پای خودشون باشنُ منّتِ هیچ ابوالبشریُ نکشنُ با کارُ توکل مستقل زندگی کنن! اون موقع بیشتر مردم دهکده کشاورز بودنُ از این راه روزگار میگذروندن. خونواده ی این دو تا داداش هم کشاورزی میکردُ همه ی فکرُ خیالشون به کاشتُ داشتُ برداشت بود! تو زمین خودشون بذر میکاشتنُ با تلاشُ امید منتظر لحظه ی برداشت میشدن. کاشتن عادتشون شده بود،تو دلای مردم هم بذر محبت میکاشتنُ،داشتشون دلداری بودُ فصل برداشت عزتُ احترام دِرو میکردنُ باز هم شاکر بودن! کاشت،داشت وبرداشت سه مرحله ی مهم بود که این دو تا داداش با گذر زمونُ تمرین زیاد خوب بلدشون شده بودن! خلاصه که روزها پی هم میومدنُ میرفتن،زندگی بالا و پایین زیاد داشت،ولی چراغ امید هیچ وقت خاموش نمیشد! خونواده ی داداشا حالا یه خونواده ی ده نفره شده بودُ پیوند و محکمی اعضاش همه جا شُهره بودُ خیلی ها آرزوی داشتن همچین خونواده اییُ داشتن! تو اوج جوونی این دو تا داداش اتفاق بزرگ و ناگواری پیش اومد! دیو زمونه یه دفعه وحشی شده بودُ قصد گرفتن خونهُ کاشونه ی مردم بی گناه به سرش زده بودُشروع کرده بود به آزارُ اذیتِ اهل دهکده! عده ایی نا خوداگاه و از روی غیرتشون پا شدنُ کمر همت بستنُ رفتن به جنگ اهرمن! جوونای زیادی برای سالم موندن جون بقیه از کارُ خونهُ زندگیشون جدا شدن! این دو تا داداش همیشه همراه و دو تا داداش کوچیکترشون کمر همت بستنُ راهی جنگ شدن! برادر سوم شجاعانه جنگید و توی جنگ جونشُ به دهکده اش هدیه کرد! دو تا داداشُ برادر کوچیکتر هم دلیرانه میجنگیدنُ به همه درس مقاومت میدادن! از همون اول آدمای بزرگ دل جلودار میشدنُ بقیه پشت سرشون بودن. دو تا داداش قصه ی ما هم از جلوداران بودنُ با اینکه در طول نبرد با دیو بارها زخمی شده بودن،ولی هیچ وقت از پا ننشستنُ عقب نکشیدن تا دیو مزاحم هوای اشغال دهکده از سرش بیرون رفتُ بساطشُ جمع کردُ کشید عقب! جنگ تموم شده بودُ حالا اون خونواده ی ده نفره نه نفره شده بود! جای برادر خالی بود!خودش رفته بودُ یادش هنوز در خانه بود! سالهای جنگُ سختیهاش به هر ترتیبی که بود گذشتُ آثارش مثل گردی سفید روی موهای دو تا داداش قصه ی ما نمایان بود! ولی این جوونا با همه ی دردها و رنجهایی که کشیده بودن،هنوز آتیش امیدشون داغُ روشن بود،مثل همون قدیما! بعد از جنگِ با دیو چند سالی طول کشید تا حالُ هوای دهکده دوباره مثل سابق بشه،ولی کم کم همه چیز داشت دوباره مثل روز اول میشد، همه مشغول کارُ زندگی خودشون شده بودن که یه دفعه برادر سوم که شخصیتی محجوب و محبوب داشت موقع کار و بر اثر یک حادثه رفت پیش اون یکی داداشش که توی جنگ تنهاش گذاشته بود! مادر خونواده خیلی سختی کشیده بود تا این جوونا به اینجا رسیده بودنُ حسابی پیرُ شکسته شده بود.هنوز غم فراق پسر شهیدش از ذهنش پاک نشده بود که دوباره غصه ایی جدید دوباره داغ دلشُ تازه کرد! انگار این مادر با چشمه ی اشک و غم فراق عزیزان قراردادِ مادامُ العمر داشت،غم زمونه حسابی نا امیدش کرده بودُ چراغ امیدش که حالا حسابی کم سو شده بود،داشت خاموش میشد که دوباره دو تا داداش قصه از راه رسیدنُ با دلداری دادن مادر،آتشی دوباره برپا کردند! هر چی غمُ غصهُ سختیهای بیشتری نصیب میشد،این خونواده و به خصوص این دو تا داداش محکمترُ با تجربه تر میشدن. هنوز هم مشغول شغل همیشگی کاشتُ داشتُ برداشت بودن! چند سالی گذشتُ دوباره همه چیز به روال عادی خودش برگشت،ولی دیگه و مثل قدیما خونواده ی هشت نفره نمی تونستن دور هم جمع باشنُ هر کدوم به کار خودشون مشغول بودن،ولی دلهاشون همیشه با هم بودُ این پیوند هیچ وقت ضعیف نمیشد! دو تا داداش قصه هم دنبال عشقُ علاقه ی خودشون بودنُ حالا دیگه نمی تونستن مثل قدیما همیشه همراه باشن! یکی همش تو آسمونا بودُ مشغول پرواز و اون یکی هم هنوز خاکی خاکی بودُ از دل خاک نون در می آوُرد! داداشا هر روز با هم صحبتی میکردنُ از گذشته یادی میکردن که نکنه یه دفعه یادشون بره که کی بودنُ کجا بودنُ الان کی باید باشن! حالا همه ی مردم دهکده این دو تا داداشُ می شناختن و همه جا به خوبی ازشون یاد میکردن! آخه این دو تا داداش تو فصل کاشتُ داشت حسابی زحمت کشیده بودنُ حالا که فصل برداشت شده بود خدا هم اجر کارشونُ بی جواب نگذاشته بود! از زمین دل مردم همش احترامُ عشقُ محبت برداشت میکردند! این دو تا داداش با اون همه تجربه ایی که داشتنُ با این همه سختیهایی که کشیده بودن تبدیل شده بودن به دو تا نماد، دو تا نمادِ تلاش،امید و مقاومت،شده بودن دو تا مرد آهنین که حالا دیگه الگوی خیلی ها بودنُ خیلی ها دوست داشتن جای یکی از این دو تا داداش بودن! داداشا هنوز هم خیرشون کف دستشون بودُ همیشه شاکر بودن! کلاس زندگی و امتحاناش هنوز تموم نشده بودُ درسُ امتحان همچنان ادامه داشت! هیچ کس از امتحان بعدی و سختی اون خبر نداشت! دو تا داداش دلاشون گرم بودُ حتی یک آن هم از همدیگه غافل نمی شدن و جدایی این دوتا داداش خیالی بس باطل و باور نکردنی بود! ولی انگاری دوباره فصل امتحان رسیده بودُ یه امتحان دیگه تو راه بود!این بار امتحان سخت تر از امتحانات قبلی بود! آخه دیگه اون درسای قدیمی تموم شده بودُ حالا سطح کلاس زندگی خیلی بالاتر رفته بود! و قطعا امتحان هم سخت تر می شد! هنوز هیچ کس از امتحان خبری نداشت و آمادگی امتحان هنوز نبود که یه دفعه خونواده ی این دو تا جوون با خبر شد که امتحان فرا رسیدهُ شما دوباره موردِ امتحان قرار گرفتین! هنوز کسی از رسیدن فصل امتحان با خبر نشده بود تا اینکه معلوم شد امتحان آخر،امتحان جدایی یکی از این داداشاست! همون دو تا داداشی که هیچ وقت از هم جدا نمی شدنُ همیشه و مقابل همه ی سختیها با هم و تکیه گاهِ همدیگه بودنُ امتحاناتِ زیادیُ با موفقیت به پایان رسونده بودن! کسی نمی دونست که نوبتِ کدوم داداشه،چون کسی نمی تونست این صحنه را در ذهنش تصور کنه! ولی امتحان بودُ قرعه ی امتحان این دفعه برای برادر بزرگتر در اومده بود،برادر بزرگتر که بین اهل دهکده و جوونای هم سنُ سال خودش معروف بود به استقامتُ مردونگی. برادری که خیلی ها دلشون می خواست لحظه ی خم شدن پشتش و ریختن اشکِ چشمشُ ببینن،که تا اون موقع هیچ کس و هیچ وقت موفق به دیدن این صحنه نشده بود! امتحان برگزار شده بودُ برادر کوچیکتر که همه جا از مهربونیشُ مردونگیش میگفتن دیگه کنار داداشش نبود و آخرش غرق خاک شده بودُ مجبور به ترکِ برادر شده بود! و چه امتحان سختی!شاید تنها راهِ جدایی این دوتا داداش فقط همین امتحان بود! قصه ی ما قصه ی امتحان زندگی و لحظه ی خم شدنُ ریختن اشکهای داداش بزرگتر بود که باز هم مورد امتحان قرار گرفته بودُ هنوز هم منتظر امتحاناتِ بعدی! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 2:23 توسط موری |
|
|
Dance me to your beauty with a burning violin |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 1:45 توسط موری |
|
|
رو درُ دیوار این شهر همش از تو یادگاره توی این کوچه ی تاریک منُ تنها نمی ذاره یاد حرفای قشنگت که تو قلبم لونه می کرد یاد دل تنگی چشمات که منُ بهونه می کرد می زنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم؟ آخه من ترانه هامُ واسه ی کی پس بخونم؟ دل من هواتُ کرده آه کجایی نازنینم؟ کاشکی بودیُ می دیدی بی تو من تنهاترینم! . . توی این بازی که ساختی من همه هستیمُ باختم زیر پات گذاشتی آخر عشقی که من از تو ساختم اگه تو دوستم نداشتی از دلم خبر نداشتی! دلت از سنگ شده انگار! که منُ تنها گذاشتی! . . می شینم منتظر اینجا تا تو برگردی دوباره تا بشینی پای حرفام بریم تا ماهُ ستاره! می دونم می یای یه روزی یه روزی که خیلی دیره! یه روزی دل شکسته ام سر این کوچه می میره! می زنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم؟ آخه من ترانه هامُ واسه ی کی پس بخونم؟ دل من هواتُ کرده آه کجایی نازنینم؟ کاشکی بودیُ می دیدی بی تو من تنهاترینم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:5 توسط موری |
|
|
چی بگم ابریُ بارون نمی شی دردُ می فهمیُ درمون نمی شی! خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون منُ می بینیُ ویرون نمی شی! دل دیونه،خرابم می کنی! چرا مثل قدیما خوب نمی شی؟ . . سر به صحرا می ذاری منُ تنها می ذاری! لاله ی باغ کدوم گمشده ایی؟ چرا بین گلا پنهون نمی شی؟ . . وقتی بارون می زنه شاخه هام ُ می شکنه دل تنها،چرا تو مثل گنجیشکا پریشون نمی شی؟ منُ می بینیُ حیرون نمی شی؟ چی بگم ابریُ بارون نمی شی! دردُ می فهمیُ درمون نمی شی! چی بگم،با کی بگم راز تو رُ؟ داری آتیش می گیری،خون نمی شی! من که هر شب تا سحر قصه ی عشقُ تو گوشِت می خونم بازم افسانه ایی،افسون نمی شی! . تو بزرگی،مثل دنیای خیال آدما دل زخمی،ناله ی دشت بلا! نکنه غصه ی لیلی رُ داری؟ واسه این قصه ها مجنون نمی شی! چی بگم ابریُ بارون نمی شی! دردُ می فهمیُ درمون نمی شی! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:13 توسط موری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
الهی دست حق باشه پناهت
گلای رازقی تن پوش راهت الهی برکت سفره ات بمونه همیشه زندگی باشه به کامت الهی تا قیامت زنده باشه لب مادر ببوسه روی ماهت الهی کوله بارت وقت رفتن شفا باشه بپوشونه گناهت الهی دست حق باشه پناهت |
| پیوندها |
|
يک بهانه caesar زمزمه های دلتنگی... |
|
RSS
|