![]() |
![]() |
|
| مقالی و مجالی.مکانیو زمانی.حرفیو کلامی.دردیو دلی!!! |
|
زندگی اِی زندگی خسته ام،گوشه ی زندون غم دستُ پا بسته ام! تو که دستت به نوشتن آشناست،کاش دلت از جنس دل خسته ی ما بود! بنویس،خستگی دل منو بنویس! بپرس کی شبا برام قصه می گهُ تو شبای یلدا منتظرم می مونه؟ این بار تو بگو که من هم دوباره از خالی شدن خسته ام! کمبودِ واژگان را این بار تو پُر کن!این بار صفحه را تو واژه بارون کن! بشکن!سکوتِ مرگ را بشکن! بخون!ترانه ی زندگی را تو بخون! بگو!قصه ی جداییها کهنهُ تکراری شده،قصه ایی جدید،قصه ی روزهای طلایی را بگو! بنویس!اما از غم دل ننویس که این قصه سَر دراز داردُ تمامی ندارد!قصه ی امید را بنویس! بشکن قفسها را!پرواز کن!رها کن نفسها را! پَر پروازتو باز کنُ آماده ی پرواز شو!این قفس تن،قالب تنهایی را بشکن!نفسی عمیق بکش و راهی شو! نگران سفرُ راه طولانی مباش که قلب من بی صبرانه منتظر فرودِ پرنده ی دل توست!
موجFM |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:10 توسط موری |
|
|
کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری؟ دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری؟ شونه ی کی مرحم هِق هقت می شه دوباره؟ از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره؟ . . برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته؟ از جلو پات جمع می کنه برگای زردُ خسته! کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا؟ تا خنده رو لبات بیاد،شب برسه به فردا! . . کی از سرودِ بارون قصه برات می سازه؟ از عاشقی می خونه وقتی که راه درازه! کی از ستاره بارون چشماشُ هم می ذاره؟ . نکنه ستاره ایی بیاد،یادِ تو رُ نیاره! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 22:25 توسط موری |
|
|
جانان من چرا رفتی؟ چون جان از تن کجا رفتی؟ افتاده ام به بند غم یارا یارا چرا رفتی؟ گل کن چو مَهی در جان من تا جلوه کنی بر بام من . . تنها تنها سفر کردی! بی ما،هر جا گذر کردی! دامن دامن سرشکم بین در کام من شرر کردی باز آیُ دمی خندان بنشین خورشید رهی،تابان بنشین . . من با جام چشمت پیمانه زدم پیمانه زدم ای فتنه گرم من در دام عشقت دیوانه شدم دیوانه شدم،شوریده سرم . . چون لاله می سوزم داغی پنهان دارم در گلشن شب با دل رازی دارم سوزی،سازی دارم در دامن شب . . شمعی خاموشم من آتش بر دوشم من در تابُ تبم من اشکی در خون دارم آهی شبگون دارم بنگر به شبم! . . بیا به بالینم که جان شیرینم حکایتی دارد! ز من مکن دوری که رنج مهجوری نهایتی دارد! بیا که مرغ جان به بزم مشتاقان پروانه ی توست حدیثِ درد من،تمام شعر من افسانه ی توست! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 2:25 توسط موری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
الهی دست حق باشه پناهت
گلای رازقی تن پوش راهت الهی برکت سفره ات بمونه همیشه زندگی باشه به کامت الهی تا قیامت زنده باشه لب مادر ببوسه روی ماهت الهی کوله بارت وقت رفتن شفا باشه بپوشونه گناهت الهی دست حق باشه پناهت |
| پیوندها |
|
يک بهانه caesar زمزمه های دلتنگی... |
|
RSS
|