![]() |
![]() |
|
| مقالی و مجالی.مکانیو زمانی.حرفیو کلامی.دردیو دلی!!! |
|
بخت بیدارِ منی حُسن گلزارِ منی منم که رام تو ام اسیر دام تو ام آه،آه،آه ای روی تو بهشت من عشق تو سرنوشت من باز آی،باز آی . . تو گل زیبای منی نی من،مینای منی به خدا ای ماه درخشان روشنی شبهای منی سحر امید منی مهِ من،خورشید منی به خدا ای جلوه ی هستی زندگی جاویدِ منی . . ای دل نور تو کو؟ ای جان شور تو کو؟ ای مَر مهرُ وفای تو کجا شد؟ بی آن سلسله مو با من قصه مگو! دل خواهان فنا شد چه به جا شد! . . بی شکیبُ دلداه منم بی نصیبُ آزاده منم چون بیدل آرامم کو صبرُ آرامم؟ باشد چون افسانه آغازُ انجامم! باز آی،باز آی!
موجFM |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:39 توسط موری |
|
|
نسیم که وزیدن گرفت،روانه شدم.باد بودُ باد. همچون پر کاهی مقابل کوهی عظیم بودم! او با تمام قدرت می وزید و من با همه ی وجودم همراهش به این سوی و آن سوی می رفتم! در گوش باد گفتم حال که مرا با خود همراه داری کمی آرامتر برو تا از مناظر اطرافمان لذت بیشتری ببریم! همه جا سبز بود و صدای بلبلانِِ آوازه خوان می آمد که لانه هاشان پُر بود از شکوفه ها و عطر گلِ یاس! انگاری همه مست بودند! و ما کماکان در حالِ گذر! باد مهربان شده بودُ مهربانی می کرد!هر کس را که سر راهش بود دستِ نوازشی بر سرش می کشید! انگاری هر چه پیشتر می رفتیم به بهشتُ بهشتیان بیشتر نزدیک می شدیم! ولی انگاری با گذر زمان باد که حالا نسیمی خنکُ ملایم شده بود خسته ترُ کندتر می شد! آخر این باد، آن جور که خودش می گفتُ همه میدانستند بادی نبود که به پَر کاهی چون من پناه بدهدُ همراهی کند! این باد،بادی بود که روزها و شبها آرامش نداشت،حتی یک لحظه هم نمی توانست آرام بنشیند! روزها با دوستانش صحراها را در می نوردیدُ سرُ روی صحرا را با شنهای روان شستشو می داد! لحظه ایی شنها را روی هم سوار می کردُ کوهی می ساخت،لحظه ایی دگر کوه را همچون مشتی کاه در هم می ریخت! از صحرا و زمین که خسته می شد،راهی آسمونها می شد! ابرها را به بازی میکشید!او فقط بازی می کردُ ابرها از شدتِ برخورد با یکدیگر ناله می کردندُ اشک می ریختند. بیچاره زمینی ها!فکر می کردند رعدُ برق شده و نمی دانستند که هنگام بازی بادها ست! خسته که می شد، به خانه اش باز می گشت،جایی که هر شب آنجا بود. آری غروبها به میان کوه ها و درّه ها رهسپار می شد،آرام آرام می خزید تا به خانه اش که غاری خلوتُ تاریک در دل کوه بود برسد! اما حالا!این باد دیگر آن بادِ قدیم نبود!همراهِ کاه شده بود،نسیم شده بود! دیگر صحرا را با شنهایش نمی شست! دیگر اشکُ ناله ی ابرها را در نمی آورد! دیگر زمینیان را نمی ترساند! حتی دیگر شبها خانه هم نمی رفت! همسفر کاه شده بود! نمی دانم باد بود که کاه را می برد،یا کاه بود که باد را به دنبال خود می کشاند! کاه که می خندید باد هم می خندید! دوستان باد او را ملامت می کردند،اما باد دلسرد نمی شد، چرا که کوهی از محبتُ دلگرمی به اسم کاه همراهش بود! گاهی باد دلش تنگی می کردُ آرام آرام اشک می ریخت،شاید اولین باری بود که باد گریه می کرد! از گریه ی او کاه هم باریدن می گرفت،او هم همراهِ باد می گریست! انگاری بادُ کاه دلهاشان بهم گره خورده بود! حالا دیگر نه این کاه آن کاه بودُ نه این باد آن باد! هر دوشان عوض شده بودند! یکبار کاه بادی می کردُ همه چیز را به دنبال می کشاندُ یکبار باد کاهی می شدُ سبُک بر بال کاه می نشست!
موجFM |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 4:29 توسط موری |
|
|
از شبنم عشق خاک آدم گِل شد شوری بر خاست،فتنه ایی حاصل شد! سر نِشتر عشق بر رگِ روح زدند یک قطره از آن چکیدُ نامش دل شد! . تنگ غروب،فصل بهار،یک کوچه باغ،یه پنجره. یه قلب پیر،پر از امید،با شوقِِِ تو منتظره! منتظره پرستوها خبر بیارن از گلش اما نمی دونه اونا خبر ندارن از گلش! اون گل سرخ تو تاریکی،ستاره شد شبُ شکست! خورشید روشنی شدُ رفتُ تو آسمون نشست! اما هنوز فصل بهار،با صد هزار تا خاطره یه قلب پیر،پر از امید با شوق تو منتظره! نشسته پشتِ پنجره! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 4:10 توسط موری |
|
|
آتش در دل فکن ! بر پا کن صد شرر! سوزان،کوبان شکن! بر کش جامی دگر! زین شامُ زین پگاه جانی دیوانه خواه! با من بیگانه ایی،بیگانه ایی! خویشم خوانُ خموش! زهرش در خون من بادا هماره نوش! . . در سکوتی ماتم افزا من کناریُ مرغ شیدا با من دل خسته گویت از چه بنشسته ایی تو تنها؟ . . یک شیدایی در دل دارم می دهد هر دم آزارم! شِکوه ها تا بر دل دارم می گریزم از رسوایی می ستیزم با تنهایی جام نوشین بر لب دارم! . . مرغ شیدا بیا،بیا! شاهد ناله ی حزینم شو! با نوایی به روزُِ شب هم صدای دل غمینم شو! ای صبا گر شنیده ایی راز قلب شکسته ام،امشب با پیامی به او رسان رهگذار دل حزینم شو! لحظه ایی آسمان تو بنگر چهره ی ارغوانیم! با غم عشق او خزان شد نو بهار جوانیم!نو بهار جوانیم!!!
موجFM |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 2:40 توسط موری |
|
|
بی تو،تو این شبای بد گریه ام دیگه در نمی یاد! حرف غم انگیز دلم جز تو کسی رُ نمی خواد. از چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره؟! دیو سیاه غصه ها توی کدوم شب می میره؟ از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور می مونه وقتی که قلب پاک تو هیچی ازم نمی دونه! می خونم،به خدا می خونم،از چشای معصوم تو حرفای تو رُِِ! می دونم،به خدا می دونم،اون که جدا کرده روحمو قلب تو رُ!
موجFM |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:7 توسط موری |
|
|
صدایی می آمد،انگار مرا می خواند! صدای اذان بود،آری انگار اذان عشق می خواندند از گل دسته های لاله ی وحشی! باید آماده ی نماز می شدیم،وضو را با آب دریا ساختیم،غرق دریا شدیم!! موعد نماز بود،نماز عشق! همه ی عشاق جمع بودند! نیت کردیم،دو رکعت نماز عشق می خوانیم برای رضایت معشوق! قبله مان قلبمان بود و مُهرمان پایش! شروع کردیم. به سجده ی اول که رسیدیم نسیم خنکی و نم بارانی گرفت.انگار داشتند برایمان آب و جارو می کردند! ... سجده ی دوم انگاری هوا گرم شده بود،گرما گرمای عشق بود که همه ی وجودها را داغ می کرد و بر چهره ها عرق خستگی می انداخت!از باران هم خبری نبود! ... رکعت دوم حال و هوایی دگر داشت. به سجده ی سوم که رسیدیم همه چیز سرخ و طلایی و زیبا شده بود،ولی کم کم احساس خنکی می کردی،دوباره بارانی بود!بوی خاکِ نم خورده می آمد. ... سجده ی چهارم همه چیز سفیدِ سفید شده بود،نه از گرما خبری بود و نه از نم بارون!انگار همه چیز یخ زده بود. ... آری انگاری پایان نماز بود و وقت سلام دادن!سلام پایان را دادیم و تمام کردیم! چهار فصل سال را نماز عشق خواندیم، به امید آنکه سلام پایان اذنی باشد برای شروعی دگر! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 2:10 توسط موری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
الهی دست حق باشه پناهت
گلای رازقی تن پوش راهت الهی برکت سفره ات بمونه همیشه زندگی باشه به کامت الهی تا قیامت زنده باشه لب مادر ببوسه روی ماهت الهی کوله بارت وقت رفتن شفا باشه بپوشونه گناهت الهی دست حق باشه پناهت |
| پیوندها |
|
يک بهانه caesar زمزمه های دلتنگی... |
|
RSS
|