نسیم که وزیدن گرفت،روانه شدم.باد بودُ باد.
همچون پر کاهی مقابل کوهی عظیم بودم!
او با تمام قدرت می وزید و من با همه ی وجودم همراهش به این سوی و آن سوی می رفتم!
در گوش باد گفتم حال که مرا با خود همراه داری کمی آرامتر برو تا از مناظر اطرافمان لذت بیشتری ببریم!
همه جا سبز بود و صدای بلبلانِِ آوازه خوان می آمد که لانه هاشان پُر بود از شکوفه ها و عطر گلِ یاس!
انگاری همه مست بودند!
و ما کماکان در حالِ گذر!
باد مهربان شده بودُ مهربانی می کرد!هر کس را که سر راهش بود دستِ نوازشی بر سرش می کشید!
انگاری هر چه پیشتر می رفتیم به بهشتُ بهشتیان بیشتر نزدیک می شدیم!
ولی انگاری با گذر زمان باد که حالا نسیمی خنکُ ملایم شده بود خسته ترُ کندتر می شد!
آخر این باد، آن جور که خودش می گفتُ همه میدانستند بادی نبود که به پَر کاهی چون من پناه بدهدُ همراهی کند!
این باد،بادی بود که روزها و شبها آرامش نداشت،حتی یک لحظه هم نمی توانست آرام بنشیند!
روزها با دوستانش صحراها را در می نوردیدُ سرُ روی صحرا را با شنهای روان شستشو می داد!
لحظه ایی شنها را روی هم سوار می کردُ کوهی می ساخت،لحظه ایی دگر کوه را همچون مشتی کاه در هم می ریخت!
از صحرا و زمین که خسته می شد،راهی آسمونها می شد!
ابرها را به بازی میکشید!او فقط بازی می کردُ ابرها از شدتِ برخورد با یکدیگر ناله می کردندُ اشک می ریختند.
بیچاره زمینی ها!فکر می کردند رعدُ برق شده و نمی دانستند که هنگام بازی بادها ست!
خسته که می شد، به خانه اش باز می گشت،جایی که هر شب آنجا بود.
آری غروبها به میان کوه ها و درّه ها رهسپار می شد،آرام آرام می خزید تا به خانه اش که غاری خلوتُ تاریک در دل کوه بود برسد!
اما حالا!این باد دیگر آن بادِ قدیم نبود!همراهِ کاه شده بود،نسیم شده بود!
دیگر صحرا را با شنهایش نمی شست!
دیگر اشکُ ناله ی ابرها را در نمی آورد!
دیگر زمینیان را نمی ترساند!
حتی دیگر شبها خانه هم نمی رفت!
همسفر کاه شده بود!
نمی دانم باد بود که کاه را می برد،یا کاه بود که باد را به دنبال خود می کشاند!
کاه که می خندید باد هم می خندید!
دوستان باد او را ملامت می کردند،اما باد دلسرد نمی شد، چرا که کوهی از محبتُ دلگرمی به اسم کاه همراهش بود!
گاهی باد دلش تنگی می کردُ آرام آرام اشک می ریخت،شاید اولین باری بود که باد گریه می کرد!
از گریه ی او کاه هم باریدن می گرفت،او هم همراهِ باد می گریست!
انگاری بادُ کاه دلهاشان بهم گره خورده بود!
حالا دیگر نه این کاه آن کاه بودُ نه این باد آن باد!
هر دوشان عوض شده بودند!
یکبار کاه بادی می کردُ همه چیز را به دنبال می کشاندُ یکبار باد کاهی می شدُ سبُک بر بال کاه می نشست!
موجFM
|
+| نوشته شده توسط
موری در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
|