![]() |
![]() |
|
| مقالی و مجالی.مکانیو زمانی.حرفیو کلامی.دردیو دلی!!! |
|
روزگار،روزگار غریبی ست،روزگار عجیبی ست! روزگار آشنایی ها ست،روزگار باهم بودنها ست. روزگار تلخی ها ست،روزگار جدایی ها ست. روزگار شادی ها و خنده ها ست.روزگار غصه ها و گریه ها ست. روزگار،روزگار غریبی ست.روزگار همین روزگار ست! روزگار داستانها ست.روزگار پندها و اندرزها ست. روزگار قصه ی آمدن و رفتن است. آمدن و رفتن روزگار ماست! روزگار،بازیچه ایی بیش نیست. گاه بازیچه ی کودکانِِِِِِ غرق در مستی و گاه بازیچه ی شاهان و بزرگان ممالک! روزگار،روزگار بازی ست،هم بچه بازی،هم شاه بازی و هم بزرگ بازی! روزگار،روزگاری ست برای خودش! خوشا روزگاری که نه تنها روزگار غریبی ،که روزگار آشنایی هم باشد. نه تنها روزگار جدایی،که روزگار وصال هم باشد. هم روزگار ماتم باشد و هم روزگار شادی! هم روزگار گریه و هم روزگار خنده! هم روزگار من باشد و هم روزگار تو! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:14 توسط موری |
|
|
زلـف بر باد مده تا ندهی بر بادم من از آن روز که در بند توام آزادم موجFM |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 2:29 توسط موری |
|
|
گریه کردم گریه کردم اما دردمو نگفتم تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نیفتم. چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار اولین فصل شکستن آخرین خدا نگهدار من به قله می رسیدم اگه هم ترانه بودیم صد تا سد می شکستم اگه تو بهانه بودی با تو فانوس ترانه یه چراغ شعله ور بود لحظه ها چه عاشقانه! قاصدک چه خوش خبر بود! کوچه ها بدون بن بست آسمون پر از ستاره! شبا گل خونه ی خورشید واژه ها شعر دوباره! دست تکون دادن آخر توی اون کوچه ی خلوت بغض بی وقفه ی آواز گریه های بی نهایت! آه.....آه.....آه..... موجFM |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 2:32 توسط موری |
|
|
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد پس نگو!نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست. قبول ندارم! گرچه به ظاهر جسم خسته است ولی دل دریایی است. تاب و توانش بیش از اینهاست. دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد... باشد! دوست خواهم داشت بیشتر از دیروز. باکی ندارم از هیچ کس و هر کس که تو را دارم... عزیز! یه روز از همین روزا روی شب پا می ذارم توی قاب لحظه ها عکس فردا می ذارم. تا که خوب خوب بشه زخمای دلواپسی عشق مرحم می کنم روی دلها می ذارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 1:39 توسط موری |
|
|
تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی صد نعره همی آیدم از هر بن مویی خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی یعنی هنوز بس نیست؟ بر یاد بنا گوش تو بر باد دهم جان تا باد مگر پیش تو بر خاک نهد روی هم ریش و هم قیچی دست شما: خود کشته ی ابروی توام به حقیقت گر کشتنیم باز بفرمای به ابروی آنانکه به گیسو دل عشاق ربودند از دست تو در پای فتادند چو گیسوی تا عشق سرآشوب تو همزانوی ما شد سر بر نگرفتم به وفای تو ز زانوی بیرون نشود عشق توام تا ابد از دل کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی عشق از دل سعدی به ملامت نتوان برد گر رنگ توان برد به آب از رخ هندوی موجFM |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:35 توسط موری |
|
|
شنیدمو شنیدم صدای یار شنیدم صدایی آشنا بود که غریبی می کرد و فرا می خوند دوان دوان دویدم همه جا دنبالش گشتم و گشتم.....انگار پیداش کردم... به نقطه ایی رسیدم به اغوشش کشیدم بوی او را شنیدم انگاری تو این دنیا نبودم...به رویا می خورد! از حال گل پرسیدم فقط نفس کشیدم وقتی نفس تموم شد یه دفعه به خودم اومدم....تازه فهمیدم چیو از دست دادم! دیگه اونو ندیدم فقط یه نقطه دیدم تو دل آهی کشیدم همه ی دنیا داشت آوار می شد رو سرم.... دوباره نقطه دیدم به آغوشش کشیدم ازش یه قول گرفتم حرفمو تیز بهش گفتم آخه نمی خواستم دوباره از دستش بدم. بهم قول داد که دیگه...... یهو از خواب پریدم یه نور تازه دیدم یه راه و جاده دیدم همش خواب بود ولی انگار هنوز هم داشت باهام حرف می زد. اون آخراش نشون یار دیدم! موجFM |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:1 توسط موری |
|
|
نمی دونم چرا و همین ندونستنه حسابی اعصابمو به هم می ریزه! هر چند وقتی که رطوبت هوا می ره بالا انگار رطوبت کله ی منم میره بالا. فکر کنم مخم نم کشیده باشه.به یه آفتاب اساسی نیاز دارم. یه آفتابی که هم روشنم کنه و هم گرمم! من اندر خود نمی یابم که روی از دوست بر تابم بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی وگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم تا بوده همین بوده: نگفتی بی وفا یارا که دلداری کنی ما را الا گر دست می گیری بیا کز سر گذشت آبم به قول خودم ما که چهلیم نذار بشیم پنجاه! سر از بیچارگی گفتم نهم شوریده در عالم دگر ره پای می بندد وفای عهد اصحابم اول دلت بعد ایینه ات.خوب که گر گرفتی خاکسترت!
موجFM |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:46 توسط موری |
|
|
ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر ای در خطر ما را سپر ای ابر شکر بار من ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان من ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهر بار من ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من ای شبروان را مشعله ای بیدلان را سلسله ای قبله ی هر قافله ای قافله سالار من ای یار من ای یار من ای دلبر و دلدار من هم موسیی بر تور من عیسای حق رنجور من هم احمد مختار من هم نور نور نور من ای یار من ای یار من ای دلبر و دلدار من چون یوسف پیغمبری آیی که خواهم مشتری تو آتشی اندر زمین در مصر و در بازار من ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من
موجFM |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 0:25 توسط موری |
|
|
دیدم تو خواب وقت سحر شه زاده ایی زرین کمر نشسته رو اسب سفید میومد از کوه و کمر می رفت و اتش به دلم میزد نگاهش . . کاشکی دلم رسوا بشه!دریا بشه! این دو چشم پر آبم!!!! روزی که بختم وا بشه پیدا بشه اون که اومد تو خوابم . . . شه زاده ی رویای من شاید تویی! اون کس که شب در خواب من اید تویی تو! . . از خواب شیرین ناگه پریدم او را ندیدم دیگر کنارم! به خدا! جانم رسیده از غصه بر لب هر روز و هر شب در انتظارم به خدا! نکنه که اون شه زاده تو باشی!!!!! اگه توهمون شه زاده باشی! پس چرا تو خواب اومدی سراغم؟ باز دمت گرم که حد اقل تو خواب اومدی! ولی با مرام تو که اومدیو آتیش به پا کردی!!! . . چرا این قدر زود رفتی؟ چرا؟ اقلا می موندیواون اتیش بازیو که خودت روشنش کرده بودی تا اخر تماشا می کردی! موجFM |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:7 توسط موری |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:28 توسط موری |
|
|
آفتاب مي شود نگاه كن كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن تمام هستيم خراب مي شود
شراره ايي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده ايي مرا كنون به زورقي
زعاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره مي كشانيم
فراتر از ستاره مي نشانيم
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو مي دمي و آفتاب مي شود از فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 3:3 توسط موری |
|
|
اسم من چاپلين است با همين نام چهل سال مردم روی زمين را خنداندم وبيشتر از آنچه آنان خنديدند خود گريستم. زندگی فقط موسيقی ورقص وآواز نيست نيمه شب که از سالن آمفی تآتربيرون ميآيی تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن.وحال آن راننده تاکسی را بپرس حال زنش را بپرس واگر آبستن بود وپولی نداشت تا برای بچه اش لباس بخرد " چک بکش وپنهانی توی جيب شوهر او بگذار . به نماينده خود در بانک پاريس دستور داده ام فقط اين نوع چکهای تورا بی چون و چرا قبول کند اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحاب بفرستی. گاه وبيگاه با اتوبوس و با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن ودست کم روزی يک بار بگو: من از آنان هستم.تو يکی از آنان هستی . دخترم: هنر پيش از آن که دو بال " دور پروازبه آدم بدهد اغلب دو پای او را نيز می شکند. دخترم: من خواهم مرد و تو خواهی زيست. اميد من است که هرگز در فقر زندگی نکنی. اما اگر هرگاه دو فرانک خرج کردی با خودت بگو: دومين سکه مال من نيست. اين مال يک فرد گمنام است که به آن محتاج است. برای پيدا کردن فقيران نياز به جستجو نداری . اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خوب خواهی يافت. دل به زر و زيور دنيا نبند زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است وخوشبختانه اين الماس بر گردن همه می درخشد اينها را گفتم اما بدان من پيرمردم وشايد که حرفهای خنده دار ميزنم. ولی بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال 10 سال پيش باشد. مال دوران پوسيدگی؟. اين 10 سال تورا پيرتر نخواهد کرد؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:45 توسط موری |
|
|
در سال 1264 قمري، نخستين برنامهي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبلهكوبي ميكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نميخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان ميشود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باختهاند، امير بيدرنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان ميشدند يا از شهر بيرون ميرفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همهي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سيصد و سي نفر آبله كوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده ميشود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنميگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور ميكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هايهاي ميگريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچهي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع ميكنند. تمام ايرانيها اولاد حقيقي من هستند و من از اين ميگريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند منبع حكيمي، محمود. داستانهايي از زندگي اميركبير. دفتر نشر فرهنگ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:25 توسط موری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
الهی دست حق باشه پناهت
گلای رازقی تن پوش راهت الهی برکت سفره ات بمونه همیشه زندگی باشه به کامت الهی تا قیامت زنده باشه لب مادر ببوسه روی ماهت الهی کوله بارت وقت رفتن شفا باشه بپوشونه گناهت الهی دست حق باشه پناهت |
| پیوندها |
|
يک بهانه caesar زمزمه های دلتنگی... |
|
RSS
|