تبليغاتX
کل جزئيات من،جزء کليات من
مقالی و مجالی.مکانیو زمانی.حرفیو کلامی.دردیو دلی!!!

زندگی‌ نبردی است میان سه چیز: نداشته ها، داشته‌ها و آرزوها!

شکست حاصل چیرگی حسرت نداشته‌ها بر داشته‌ها و غرق شدن در

آرزوها است.

و اما کسانی در این نبرد پیروز هستند که با تکیه بر داشته هاشان

بر نداشته هاشان غلبه و تا رسیدن به آرزوهاشان از تلاش نا امید

نشوند!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:14  توسط موری | 

الهی آتش عشقم به جان زن

شرر زان شعله‌ام بر استخوان زن

چو شمعم بر فروز از آتش عشق

بر آن‌ آتش دلم پروانه سان زن

.

نسیمی کز بن آن‌ کاکل آیو

مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو

چو شو گیرم خیالت رو در آغوش

سحر از بسترم بوی گول آیو

بلا بی‌ دل‌ خدایا، دل‌ بلا بی‌

گنه چشمم، چرا دل‌ مبتلا بی‌؟

اگه چشمم نکردی دیده بونی

چه دونستی دلم، خوبان کجا بی‌؟

دو چشمونت، پیاله پر ز می‌‌ بی‌

دو زلفونت، خراج ملک ری بی‌

همی‌ وعده کری امروز و فردا

نزونم مو که فردای تو کی‌ بی‌!


                                                                        موجFM

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:42  توسط موری | 

وقتی‌ باد آروم آروم، موتو نوازش می‌کنه...

طبیعت وجودتو اینقدر ستایش می‌کنه...

وقتی‌ که یواشکی خواب به سراغ تو میاد...

برای داشتن چشمای تو خواهش می‌کنه...


این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!
این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!


وقتی‌ شب فقط میاد، برای خوابیدن تو

خورشید از خواب پا می‌شه، تنها واسه دیدن تو

وقتی‌ که چشمه حریصه، واسه لمس تن تو

یا که پیچک آرزوشه، بشه پیراهن تو

این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!
این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

وقتی‌ هر پرنده به عشق تو پرواز می‌کنه

عشق تو، حتی طبیعتو هوس باز می‌کنه

وقتی‌ تو قلب خدا این همه جا هست واسه تو

چرخ گردون، واسه تو گردشو آغاز می‌کنه

این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!
این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!
این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!


                                                                        موجFM

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:0  توسط موری | 

با کاروان، تا ماه من، محمل به محمل می رود

سرگشته از ای آه من، منزل به منزل می رود

اشکم به دامان می رود

آهم به کیهان می رود

دل از بر جان می رود

جان از پی دل می رود

محمل نشین، ماه من

دلدار دلخواه من

از بخت گمراه من

رفت از برم ماه من


تاکی بگردم حکم ستاره؟

بینم به کامش شاید دوباره!

با من بگویید ای ریگ صحرا

با من بگویید ای سنگ خارا

کاین ره ندارد غم را کناره

از داغت‌ ای آینه، خون میجوشد از بینای  دل‌

جان میتراود همچو نی، برچشم خون پالای دل

شب میخرامد بی‌ طرف

دل‌ میتپد با تاب طب

اینک نوای پای شب

آنک نوای پای دل‌

ای دلبر عشوه گر، دلدار شیرین شکر

از بزم یاران سفر، کردی چرا بی خبر؟

 ما را نهادی، بی ما دریغا

تاچون سرآید هجر تو بر ما

ای زم حافظ مرغ خوش آواز

درمان ندارد داغ اوستا

                                                            موجFM

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 22:35  توسط موری | 

روزي به خدا شکايت کردم که چرا من پيشرفت نميکنم ديگر اميدي

ندارم ميخواهم خودکشي کنم؟!

ناگهان خدا جوابم را داد و گفت : 

آيا درخت بامبو وسرخس را ديده اي؟؟؟

گفتم:بله ديده ام…

خدا گفت:موقعيکه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها

مراقبت نمودم … 

خيلي زود سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را گرفت

اما بامبو رشد نکرد… من از او قطع اميد نکردم

در دومين سال سرخسهابيشتر رشد كردند اما از بامبو خبري نبود.

در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.

در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد…

و در عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.

آري در اين مدت بامبو داشت ريشه هايش را قوي ميکرد!!!

آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگیر مبارزه با سختيها و

مشكلات بودي

در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي ؟؟؟!!!

زمان تو نيز فرا خواهد رسيد و تو هم پيشرفت خواهي کرد. ناامید

نشو!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 2:58  توسط موری | 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی برگی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرونگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم

از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم

ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم

سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت

به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم

با چنین گنج که شد خازن او روح امین

به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم

لنگر حکم تو ای کشتی توفیق کجاست

که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم

آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار

که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم

حافظ این خرقه پشمینه بینداز که ما

از پی قافله با آتش آه آمده‌ایم


                                                                       موجFM


 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:30  توسط موری | 
                           

                          اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد
                           كـو خـورنده‌ي لــقمـه هاي راز شـــد

                         لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
                           ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب

                          گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
                         پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني

                          طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
                        بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

                         چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
                        امـــتحـــان كــن چـــند روزي در صــيام

                          چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
                        يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير


                               مثنوي معنوي - مولوي

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:33  توسط موری | 



نیمه شب آواره و بی‌حس و حال

نیمه شب آواره و بی‌حس و حال در سرم سودای جامی‌ بی ‌زوال
پرسه‌ای آغاز کردیم در خیال، دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی‌ یک دو سالی ‌می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی، آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی ‌مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او، همنشین و همزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی‌

اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش، گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی‌تو شام بی‌فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی‌عشق تو سرگردان شده
گفت، گفت در عشقت وفادارم بدان
من ترا بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمّارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی‌ خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت، در نکوهی طاق بود
روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی‌ گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس!
حسرت و رنج فراوان بود و بس!
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست!!!

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم اوکه همخون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذرّه ذرّه آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی ‌پروا پر پروانه را
عشق من، عشق من
از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتّی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو، بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی، چه سود
عشق دیرین گسسته تارو پود
گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بی‌چاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است


باش با او یاد تو ما را بس است

                                                                       موجFM
                                                                                     
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:24  توسط موری | 

      بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

      همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

   شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

بی تو اما

   به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

                                                                         موجFM

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:41  توسط موری | 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .


                                                   دکتر علی شریعتی


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:27  توسط موری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
الهی دست حق باشه پناهت
گلای رازقی تن پوش راهت
الهی برکت سفره ات بمونه
همیشه زندگی باشه به کامت
الهی تا قیامت زنده باشه
لب مادر ببوسه روی ماهت
الهی کوله بارت وقت رفتن
شفا باشه بپوشونه گناهت
الهی دست حق باشه پناهت

نوشته های پیشین
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
87/05/01 - 87/05/31
87/03/01 - 87/03/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/01/01 - 86/01/31
پیوندها
يک بهانه
caesar
زمزمه های دلتنگی...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM